سکوت و عطش

سکوت و عطش،

 عطش آب درکنار دریای بی کران

و اوج تمنای نگاه

نگاه شگفت زده از بودن ها و نبودن ها

و گویی افق ته آرزوهاست

آرزویی که در خواب یقین است

و دستیابی به آن آسوده

رویای با هم بودن را کنار درخت آرزو ها پر پر کردم

و تو را آنگونه که می پنداشتم در قاب عکس خالیی جایگزین کردم

شاید زیبا، شاید ..............

اوج نگاه تو به من حسرت بود،

اوج نگاه من به تو تردید،

رو در روی آسمان سر نهادم

وتو را جستم،

در آسمان آرزوهایم زیبا بودی و اما در آسمان یقینم ناپیدا.....

آنگاه که چشم بر چشم گذاشتم، رویای بازی تو در کنارم مجسم شد،

آنگاه که حس کردم تو را دیدم،

قطرات باران چشمانم را گشود

آسمان در اندوه بود، بخاطر رویای باور نکردنیم،

رویایی که روزی حقیقت بود به چشمانم و امروز شاهدان گواهند که بازی بود

و تو بهترین بازیگر آن و من عاشق ترین عاشق بهترین بازیگر آن بودم

بازی تمام شد، صحنه برچیده شد،

بازیگران از نقش خارج شدند

صندلی ها خالی و منی که تنها در غبار آن مه در جوار آن صندلی ها تنها مانده بودم

خیره با چشمانی بسته،

و آن زمان که صدایی گفت در ها بسته می شوند

من مانند دیوانه ها از جا بلند شدم و روانه شدم

روانه ی نا کجا......

با زبانی تهی از حرارت گفتن و پر از عطش

 .......................................

/ 0 نظر / 6 بازدید