خواستن و نخواستن

در اوج خواستن و توانستن
             به جاده ای راه یافتم

که با ابن دو واژه بیگانه بود
              او حتی با خود نیز بیگانه بود

نمی دانستم باید ترس سراپایم را فرا می گرفت
      یا که بیگانگی را دور می کردم و به آشنایی می رسیدم

گذر کردن را بر گزیدم
          گذر از جاده ای که نمی دانستم انتهایش کجاست

رفتم و رفتم تا شاید بیابم
              چیزهایی که شاید مجهول این جاده باشند

زیرا من عاشق معلوم کردن بودم
             ولی افسوس که از یاد برده بودم

چیزهایی را که برای معلوم کردن می گزیدم
           برگرفته از دو واژه ی خود خواستن و توانستن بود

من برگزیدم جایی را که در آن بر گزیدن معنا نداشت
   راه یافتم به رودخانه ایی که جریان دستور حرکت می داد

و نگریستم چیزهایی را که در اطرافم پراکنده بود
              با همه ی سستی در درست بودنشان

دست و پا زدم برای جور دیگربودنشان
                 اما آنها خنده سر دادند برای دست و پا زدنم

وای تاب آوردن در آنجا چگونه ممکن بود
                 چگونه ممکن بود ببینم و سکوت کنم

شاید فریاد سر می دادم
                ولی کسی معنی فریاد هایم را نمی فهمید

زیرا مثل برق از آنها گذر می کردم
                گذر تند و بی خواستن

کاش چشمهایم را فرو می بستم
                  ولی چگونه ممکن بود

منی که چشم بستن را ممنوع کرده بودم
              چگونه ممکن بود نبینم و ندیدن را آرزو کنم

در آخر جاده پشیمان از راه
               توبه از کاری که انتهایش مجهول است

خداوندا کاش توبه ام را بپذیری
                  و نگذاری که توبه ام را ریز ریز کنم

/ 1 نظر / 10 بازدید
مرتضی

خیلی خیلی قشنگ هستش به وبلاگ من هم سر بزن[تایید]